Tuesday, October 25, 2005

من و معلم هایم

همانطور که گفتم، به دلایلی کمتر علاقمند به ارتباط با هم کلاسی هایم بودم. در آن سن و سال حس پیدا کردن امنیت و کسی که جدی باشد احتمالا مرا به سمت جلب توجه معلم ها سوق داده بود. رابطه بسیار خوبی با معلم علومم داشتم. آقای عنصری. بسیار متین و جذاب بود. عموم معلم ها جوان بودند. عنصری برایم ... نمی دانم چی بود ... بعد از انقلاب به تلویزیون رفت. برنامه جمعه شب های گزارش هفتگی را اجرا می کرد. فکر کنم چندی مدیر یکی از گروه ها هم شد. دهه 70 من که وارد کارهای تلویزیونی شده بودم برای یک برنامه از صدایش استفاده کردم. نمی دانم یادش آمد یا نه؟ من البته خودم پیش قدم شدم و گفتم ...
آقای قنبری، معلم فارسی بود. راستش من اساسا بچه درس خوانی نبودم. یعنی واقعا از درس بدم می آمد، در دوره دبستان که همه نمره بالا می گیرند، من، آنهم در مدرسه نیکان همیشه باید با ولی به مدرسه می آمدم. یادم است یک روز، آقای قنبری که حسابی از دستم کلافه شده بود، مرا برد در یک اتاق کوچک که فکر کنم اتاق تکثیر بود، میز بلندی آنجا بود، با عصبانیت مرا بالای میز گذاشت و گفت آقای ... (خیلی ما را با احترام صدا می کردند) این چه وضعی است! پدر و مادرم را خواستند.
با نیرزاده هم از همان اول مشکل داشتم ظاهرا. حرکات نمایش هایش را لوس می دیدم. خودش به مادرم گفته بود. خواسته بود مرا تشویق کنند. یک ماشین ژیان پلاستیکی قرمز به من داد. بعنوان جایزه.
آقای موید هم بود، یادم نیست کی؟ نیکخواه (بزرگ) ناظم بود، یا شاید معلم ریاضی، امیدوارم اشتباه نکنم. دوایی که خانواده مشهوری هستند و برادرهایش هم این ور و آنور بعد از انقلاب پست هایی داشتند، معاون یا ناظم بود. بسیار اخمو و ترسناک بود. در خاطراتم خیلی گنده و غول پیکر ثبت شده.
دیگه کی بود، آقای دولتی. معلم انگلیسی. ما البته انگلیسی نداشتیم مال بچه های راهنمایی بود. ولی می شناختیمش. هیپنوتیزم می کرد، آها فکر کنم یکی از پسرهایش هم کلاس من بود. می گفتند هند بوده، انگلیسی را آنجا یاد گرفته و هیپنوتیزم را هم. یک بار هم در یک مراسم شعبده بازی کرد و آخرش آقای حیادار معلم تئاتر را که مرد بسیار دوست داشتنی بود هیپنوتیزم کرد. سالن پر از آدم بود. حیادار را خواب کرد. اول بردش مشهد و سراغ یکی از معلم ها را که سفر رفته بود، گرفت. در بین جمعیت هم نمی دانم سوالاتی کرد تا ثابت کند واقعا حیادار خواب است. بعد هم به او تلقین کرد که هوا گرم است و باید لباس هایش را درآورد. طفلک آقای حیادار، به زیرپوشش رسیده بود که با صدای خنده جمعیت به حال عادی بازگشت. نمی دانم فیلممان کرده بودند یا نه. ولی به نظرم از آن به بعد آقای حيادار به شدت خجالتی شده بود.
معلم خطمان آقای تنها بود. استاد بزرگی است الان، ازش می ترسیدم، خطم بد بود، هر بار با او کلاس داشتیم دلم درد می گرفت و از رفتن به مدرسه یا کلاس خودداری می کردم.
یادم نیست آیا جلایی معلم ما بود یا نه، فکر نکم. زیاد به خاطرم نمی آد.
آها، آقای ... اه، اسمش یادم نیست، جیم داشت تو اسمش، نمی دانم معلم بود یا چیز دیگری. مهربان به نظر می آمد ولی یک جورهایی موذی هم بود. بعدها که از مدرسه رفته بودم، مرا یکبار سوار ماشینش کرد و رساند، اصرار کرد که ارتباطم را با مدرسه قطع نکنم و سر بزنم به مدرسه. مشکوک بود آنزمان ... من هم از او بدتر درگیر ماجراهای دهه 60 و خط کشی های سیاسی ...
آقای صدر زاده معلم قرآن بود. قرآن نقش مهمی داشت در مدرسه. قرائت هم باید یاد می گرفتیم. مسابقات بزرگی هم داشتیم به اسم "بسوی قرآن"، بچه های قرآن خون معروفی بودند. ساعتچی فکر کنم یکی از آنها بود که همیشه اول می شد. چند سال از من بزرگتر بود. صدرزاده هم سر از رادیو و بعد ها شاید رادیو قرآن در آورد. فکر کنم حادثه خیلی بدی برایش پیش آمد. این حافظه من اعصاب خورد کن شده است. (ببخشید)
معلم نقاشی مرد جوانی بود به نام آقای صالحی. یک کم چاق بود شاید. خانه اش نزدیک مدرسه بود. توی یک باغ بزرگ. هنرمند بود، از جنس معلم های دیگه نبود. فکر نکم خودی تلقی می شد.
آقای بهشتی مدیر مدرسه، برادری هم داشت که فکر کنم کمی از نظر فیزیکی مشکل داشت، شاید زبانش هم می گرفت. در مدرسه کارهایی می کرد. فکر کنم پلی کپی می کرد و از اینجور کارها. زیاد می دیدمش. خانه شان اگر اشتباه نکم چسبیده بود به مدرسه. تصویر آقای بهشتی هم برای من مثل "دامبلدور" در داستان هری پاتر است. قدش بلند بود (یا به نسبت قد آنزمان من، اینجوری فکر می کردم) ریش جوگندمی داشت و حضورش آزار دهنده نبود. با طمئنینه خاصی قدم می زد. زیاد نمی دیدیمش و سر و کارمان با او نمی افتاد.

از در اصلی مدرسه که وارد می شدی، فضای بزرگی را باید طی می کردی تا وارد ساختمان شوی. بالای این فضا کلاس ها بودند. روبرو در یک اتاق شیشه ای بزرگ ناظم و معلم ها می نشستند و همه چیز را زیر نظر داشتند. بلندگو که صدایت می کرد لرزه بر اندام می افتاد که چه غلطی کرده ای ... یک سری اتاق هم بود که فکر نکنم هیچ وقت دیده باشم. فقط معلم ها می رفتند و برای من حالتی سحرآمیز داشت. همیشه کنجکاو بودم که بدانم آنجا چه خبر است و چه می کنند.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home