Tuesday, May 23, 2006

هنوز تا هميشه دوستت دارم ...

ادامه خاطرات يک نيکانی (دنباله گوانتانامو آنجاست!!!)

فردايش ما را جدا جدا خواست! بازجوييها شروع شد و چه سخت و فشرده! ساعت ها محروميت از كلاس! تمام تلاشش اين بود تا باور كنم من دوستم را از درس و زندگی وا داشتم!!! و من هم آرام آرم راضی شدم به اينكه آری كار من بوده و چه خطای بزرگي... كه رفتيم و چند روزی در كوچه پس كوچه های قلهك قدم زديم و خوش بوديم! به اين اعتراف هم راضی نشد و طبق روالشان پدرمادرها را خواست آنهم جداگانه... به هيچی راضی نميشد! جرم ديگرمان اين بود كه چرا قايم شديم!!! ما از ترسمان قايم شديم ولی نيكخواه گمانش بر اين بود كه سرش كلاه رفته! حرفش اين بود اگر صرفا قدم ميزديد چرا خودتان را از من مخفی كرديد! من هم از ترسم ميگفتم و او هم ميگفت پس ميدانستی چه خطای بزرگی انجام ميدهي...
و گويي اينهمه آزار دو پسر بچه دبستانی ارضايش نميكرد! دست بردار نبود! به آنجا رساند مرا كه به خاطر مياورم يكبار به او گفتم ای كاش خاری بودم در بيابان كه نه آزرام به كسی ميرسيد و نه كسی مرا ميازرد! او هم در پاسخ گفت چرا خاری در بيابان؟ انسان خوبی باش!!!
آری انسان خوبي! ما بوديم ولی او ...؟
سالهای دهه شصت بود و هر خانواده جوری درگير مسايل سياسي ... از اين هم بهره برد و با تحريك پدر مادرها كاری كرد كه هر دو خانوده هم از هم ببرند ...
پدرم تا آنجا نگرن شد كه از يكی از اقوام كه مقام امنيتی داشت خواست تا واسطه شود! باور كردنی نيست، ميدانم!!!
شرم بر آنان، كه بازگويي آنچه بر ما روا داشتند انسان را به تهوع وا ميدارد! با ما چه روا داشتيد برای قدم زدنی و خنديدني ... شرمتان باد "بدخواه"ان كه زشت است "نيكخواه" نامتان...
دوستيمان را قطع كرد...رابطه خانواده هايمان را از هم گسست و ديگر هم نه من و نه او و نه خانواده هايمان هرگز به آن گذشته بر نگشتيم... هرگز!
حتا سالهای راهنمايي كه به دور از چشم شكارچيش بوديم به سلامی با ترس و لرز قناعت كرديم و بس!
امروز گوشه ای از دنياست هرچند جايش به وسعت همه دنيا در دل من است! دوستش دارم، اين است رازی كه به آن پی نبردند ... كه دلمان را شكستند اما ويرانش هرگز!

Sunday, May 14, 2006

مدرسه ای که می رفتيم

خوشبختانه يکی ديگه از بچه های نيکان هم شروع کرد ه به نوشتن، بی صبرانه منتظر نوشته ها و خاطراتش هستم:

مدرسه ای که می رفتيم

ادامه مطلب ميهمان اين وبلاگ به تاخير افتاد، خوشبختانه بخش تازه ای را فرستاده که همين روزها منتشر می کنم.

Tuesday, April 25, 2006

گوانتانامو آنجاست!!!

مدتی اين وبلاگ بی تحرک بود ... يکی از بچه های نيکان لطف کرد و قرار شد خاطراتش را برایم بفرستد تا منتشر کنم. اين شما و اين هم بخش اول نوشته او:


زندانی به بزرگی هر آنچه از ما دريغ شد و هر آنچه به ما بد آموختند ... به بزرگی آنهمه ترس وقتی دفتر صدايم ميکرد ... به بزرگی آن نگاه سرد و بی روح آقای دوايی ... يا زهره کلام نيکخواه و يا سياست بازی برادرن جلايی ... اگر گاه به نيکی ياد ميکنم از آن، نه از خوشيست که چاره ای نيست چون کودکيم بود و فقط يکبار که دودش کردند و افسوس ماند و ... باز هم خواهم نوشت امّا در حيرتم از آنهمه زخم خرده نيکان که دم فرو بسته اند!!! شايد هم آنچنان تلخ است که سکوت تنها مرهم آنهمه زخم است!

نيکان زندانی است که زيباترين سال های زندگيم را به پشت ديوارهايش تباه کرد ... گرچه بيزارم از اين گويش امّا دوست دارم بگويم، ويران باد نيکان!!!

گريه های سال اول دبستان يادم نرفته! اين امّا تقصيرش بر گردن نيکان نبود!!! آقای مهدوی و قنبری يادم می آيند! گويی آنها از جنس ديگری بودند! "شايد"! نميدانم؟ امّا آقای نيرزاده فرشته ای بود در آن خانه ارواح ... دوستش داشتيم وقتی بزرگتر شديم و آوردنش يا آمد به صفحه تلويزيون و شاگرديش افتخار شد و ما هميشه پزش را ميداديم!!! روحش شاد ... به ما آموخت آنچه بايد به کودکی آموخت ... جايش در نيکان نبود در دل های ما بود و هست ... ديگر آيا ديديد و يا شنيديد همچون نيرزاده ای بيايد؟

راستی از پسرش چه خبر؟ هم کلاس من بود!!! و تنها چيزی که از پدر آموخته بود آن سوت بلبلی های کذايی بود!!! من هم رقيبش بودم و يکبار به خاطر همين مسابقه که جلوی دستشويی دبستان سر سوت بلندتر زدن با او گذاشتم توبيخ شدم (يادم نيست او هم توبيخ شد يا نه؟)

سواد را نيرزاده به ما آموخت تا نيکان آن را سالها برای خودش مصادره کند ... سواد که آموختم انقلاب شد! چه تصادفی!!! من که باسواد شدم مملکتم عرصه ترکتازی بيسوادان شد و دريغ ... نيکان شاههنشاهی را ديگر به خاطر نمی آورم و ديگر همه و همه شد نيکان جمهوری اسلامی!!! مگر نه اينکه مهم بقاست؟ پس آقای دوايی کراواتش را باز کرد و ته ريش گذاشت و عکس محمد رضا پهلوی پايين آمد و روح اللّه بالا رفت ... اين را از نيکان ياد گرفتيم که چه هنرمندانه همرنگ جماعت شويم!!! به خودمان نگاه کنيم! ... بگذريم ...

سالهای دبستان عرصه تاخت و تازه نيکخواه بود ... او را دوست داشتم تا سال چهارم يا پنجم که مرا از صميمی ترين دوستم جدا کرد! هرگز فراموش نخواهم کرد! هرگز!

امروز که به آن روزها مينگرم از خود می پرسم تا کجا ميشود رذالت را پيش برد؟ يا جهل نهايتش کجاست؟

نيکخواه نمونه کامل يک رذل و جاهل بود! تعجب نکنيد! تمنا ميکنم! اينقدر در گوشه و کنار دنيا دنبال ديکتاتورها و جانيان جنگی نگرديد ... نيم نگاهی به آن زندان خوش نمای قلهک بيندازيد لطفاً! چشمهايتان اگر نميبيند گوش هايتان را باز کنيد تا برايتان بازگو کنم ... باور کنيم ما را فرسودند، گداختند ... آن کودکی را سوزاندند! باور کنيم ...

از آنهمه ظلم فاحش برنامه ريزی شده نفسم به تنگ می آيد!

من پياده رو بودم، يعنی از سرويس مدرسه استفاده نميکردم و آن دوست گل من هم سرويسی بود. چند روزی با سرويس به خانه نرفت و با هم پياده تا مسيری ميرفتيم و در طول راه (کوّچه باغ های قشنگ قلهک ۲۵ سال پيش که هنوز هم زيباست!) هم صحبت ميشديم و البته سری هم به سوپر ميدان هدايت ميزديم! بستنی و يا نوشابه ميخريديم ... البته بگويم گفته بودند پياده روها بايد مسير خانه را در اوّلين فرصت تی کنند و چيزی نخرند و با کسی هم دم خور نشوند!!! اما چون کنترل اين سختگيری چندان در توان مدرسه نبود، از دو طرف خيلی جدی گرفته نميشد، ولی به هر حال در راستای کنترل هر چه بيشتر ما ممنوع بود!

يکی از اين روزها (آخرين روز!) نيکخواه با آن موتور هوندای قرمز مدرسه راهی خانه بود که ما را ديد ... وااااای! چه فاجعه ای! من و دوست گرامی بستنی به دست و شاد و خندان در خيابان قدم ميزديم! اين گناه ما بود! همين! تا با موتور برگشت ما دو تا جيم شديم و خلاصه به خاطر ندارم که با چه مهارتی قايم شديم! اما ... جدا فکر ميکنيد چه شد؟ ... باشد برای قسمتی ديگر از اين رنج نامه هايم...

راستی قبل از آنکه ادامه دهم ميخواهم بپرسم اگر نيکان درس نخوانديد اصلاً ميدانيد نيکخواه يعنی چه؟ اين که ميگويم يعنی چه و نميگويم يعنی که عمدا ميگويم!!! تا به حال زندان رفته ايد؟ منکراتی؟ سياسی؟ مطبوعاتی؟ ميدانيد نيکخواه يعنی چه! به خدا نميدانيد ...! نيکخواه يعنی همه آن ترسی که يک کودک ميتواند داشته باشد! همه! همه وحشتی که ميشود از يک سيستم داشت! يعنی وحشتی که بعد از ۲۵ سال تنها با وحشت نبرد شلمچه با عراقی که با تو ۲۰ متر فاصله دارد ميشود مقايسه کرد! ميدانيد يعنی چه؟ ميدانيد يعنی چه وقتی معلمت وحشتی در دل تو ايجاد ميکند که فقط دشمنت برايت دارد، آنهم در شلمچه کربلای ... !!! ميدانيد يعنی چه؟ "نيکخواه آن سال ها يعنی همه وحشت من تا به امروز از همه آنچه وحشتناک است تا هميشه ..."

مينويسم تا بدانيد گوانتانامو کجاست ... مينويسم چون آتشم زدند و هنوز دلم ... که وجودم ميسوزد ... که بدانيد سخت است ... باور کنيد واژه در حد و قواره آنهمه هراس و وحشت نيست ... حسی است که همه دلهره هايم از آن می آيد ... ما را خو دادند به آنهمه ترس! خو کرديم و ميترسيم! و اگر شجاعتی ميبينيم و به وجد می آييم بدانيد آن کودکی بی واهمه را جستجو ميکنيم که نداشتيم ... حتی يک روز ... حتی يک روز! حتا تعطيلات تابستان به بهانه استخر ما را ترساندند ... همه چيز و همه کس در خدمت آن آمد تا آنچنان بترسيم تا هميشه فرمانبردار آن آموخته های سخيف بمانيم ... که ناخودآگاهمان اينچنين اسير نيکخواه ها و دوايی ها و جلايی ها و ... (دبيرستان نيکان نبودم و نام های شيطانی آنجا را نميدانم!!!) بماند تا بپوسيم ...

من هنوز ميترسم! نه از آنان که بر کودکی من ظلم روا داشتند، که ظلم بر ما هنری نبود!!! نه! من از آن دل به وحشت کشيده که نيکخواه آنچنان وحشيانه شکستش به وحشت می افتم ... بر آن سالهايم ميگريم بيش از آنچه بايستی بر اين سالها گريست ... نيکخواه ميدانيد يعنی چه؟

ادامه دارد ...

Thursday, November 24, 2005

عمو سيبيلو

سال ها طول کشيد تا فهميدم اون فيلم کوتاهی که تو نيکان گهگاه نشونمون می دادن، ساخته بهرام بيضايي است. عمو سيبيلو از فيلم هايی بود که مدرسه نسخه 16 ميليمتری اش رو داشت و گهگاه نشون می دادن ... فکر کنم خود آقای دوايي فيلم رو پخش می کرد شايدم مسئول ديگری داشت. (چه جالب، يادم اومد يه کارگاه هم داشتيم و اسم معلمش آقای اربابی بود.)
فيلم رو در سالن بزرگ (احتمالا آنقدرها هم بزرگ نباشد، خاطره من بر می گردد به سال 59، نتيجتا در چشم آن موقع من، يعنی بچه ای 9-10 ساله بزرگ می آمده) مدرسه نمايش می دادند. سالنی که هم نمازخانه بود هم سالن تئاتر، هم مسابقه قرآن و هم امتحان در آن برگزار می شد، و هم گاهی در زمستان سالن ورزش می شد.
سن و پرده رو به شمال بود نتيجتا نماز رو بر خلاف جهت صحنه می خوانديم و رو به در کشويي سالن. گوشه کنار هم تا آنجا که يادم مي آد، رادياتور شوفاژ بود که زمستون بهشون می چسبيديم.
ديوارهايش تا يک جايي از جنس موکت بود، زمين هم موکت بود، کلی هم صندلی (احتمالا ارج با تکه ای برای نوشتن) بود که برحسب مورد می چيدند در سالن.
در واقع يک راهرو هم به موازات سالن بود که هم راهی به پشت صحنه داشت و هم فکر کنم به خانه مدير مدرسه، آقای بهشتی هم راه داشت.
بالا هم يک بالکن داشت، که يه آپارات آنجا بود. از طبقه اول بهش راه داشت، جايي که کلاسهامون بود.
بعدها شنيدم که مدرسه ويدئو هم داره و مثلا اون سال ها (دهه 60 شمسی، اوايل دهه 80 ميلادی) اولين خون (رمبو) رو نشون داده بودند. به نظرم پيشرفت زيادی بود، ولی حتما قبلش در مضار اين نوع فيلم ها صحبت کرده بودند ...

Sunday, November 20, 2005

تئاتر

راستش همانطور که گفته بودم، از نظر نمايشی مدرسه خيلی غنی بود، هم امکانات زياد بود و هم معلم تئاتر داشتيم (آقای حيادار) ... اولين بار که يک نمايش جدی ديدم ماجرای جالبی پيدا کرد ...
نپرسين که اسم نمايش چی بود و از روی چه داستانی تهيه شده بود، فقط يادم هست که يک بز (يا آهو يا بره!!) توش بود و يه بلايی سرش می اومد ... شايد هم بزک زنگوله پا بود ... خلاصه من خيلی تحت تاثير قرار گرفته بودم، فکر کنم دوم يا سوم دبستان بودم ...
راستش رو بخواين الان که فکر می کنم می بينم شايد قصد اصلی ام (ناخواسته) جلب توجه بوده، به هرحال هر چه بود من از مرگ شخصيت اصلی و مظلوم قصه چنان گريه ای کردم که توجه همه تو سالن جلب شد ... برای اينکه منو آروم کنن، بردنم پشت صحنه و از اونجا زير سن که فضای بزرگی بود و بازيگران گريم می کردن ... می خواستن به من نشون بدن که اينها فقط نمايش است و بلايی سر کسی نيومده ... ظاهرا بايد نتيجه داده باشه ولی نتيجه مهمترش عشق و علاقه من بود به نمايش و بعد تر تلويزيون و سينما ... پشت صحه هميشه جذابيتشو برام حفظ کرده و جادوی نمايش مبحوتم می کنه ...
سال بعدش تو يه نمايش بازيگر شدم، نمايش پر خرج معروفی بود (که باز هم اسمش يادم نمی آد ولی يادمه از روی يک کتاب داستان تهيه شده بود)، آقای صالحی معلم نقاشی طراحی لباس و گريم رو بر عهده داشت، همه چيز به نظرم خارق العاده می اومد، هنوز هم از اين فاصله دور، جذاب است ... فکر کنم نقش يک درخت رو داشتم، کاری نبايد می کردم ... ولی همين که گريم می شدم و در نمايش بودم برام غرور آفرين بود ...

ياسر عرفات

تازه انقلاب شده بود. يه روز ديديم مدرسه يه کم غير عادی شده و آدم های عجيب غريب آمده اند. کلی آدم ريشو، شايد يکی دو تا با چفيه فلسطينی ... نمی دانم واقعا عرفات بود يا گروهی از چريک های فلسطينی ... تو ذهن من عرفات ثبت شده ... خلاصه خودم را کشتم تا يه Pins با نقشه لوزی شکل فلسطين گير آوردم، ظاهرا بين بچه ها پخش کرده بودند، کلی حال می کردم و احساس چريک شدن بهم دست داده بود ...

Tuesday, October 25, 2005

از نگاه دیگران: روزهای یک حمید و يزدان نگار

- حمید کریمیان در وبلاگش از نیکان نوشته و به نکات خوبی اشاره کرده است. حتما بخوانید.
- یزدان نگار هم که ظاهرا از هم دوره ای های حمید است نوشته جالبی دارد.

کاش هر دو بیشتر در مورد تجربه ها و خاطراتشان بنویسند که به حق، در همه ابعاد زندگی ما نیکانی ها تاثیر گذار بوده است.

نیکان، حجتیه و انقلاب

می گویند که نیکان مال حجتیه است. بچه که بودم چیزی از این موضوع سر در نمی آوردم. دم دم های انقلاب، بی تفاوتی مدرسه برامون عجیب بود. انگار نه انگار، همه چیز عادی بود. هر بار که خمینی دستور اعتصاب می داد، صبح مادرم زنگ می زد مدرسه، می پرسید مدرسه باز است؟ جواب می شنید، بله. می گفت ولی پسر من امروز نمی آید. بهانه ای هم نمی آورد. خودشان می فهمیدند. چیزی هم نمی گفتند البته. من سال پنجم دبستان بودم. چه کیفی می داد.
یک بار سر کلاس بعد از اینکه همه رفتند زیک تکه گچ را پرت کردم به عکس شاه که بالای تخته آویزان بود. هنوز خیلی به انقلاب مانده بود. نمی دانم بازتابی داشت یا نه، باید از مادرم بپرسم.
طفلک هم کلاسی داشتیم که نمی دانم کی گفته بود پدرش ساواکی است. این هم از آن اتفاقات عجیب است اگر صحت می داشت. راستش بخاطر این بود که یکی دوبار از خمینی بد گفت. نباید من در این کار نقشی داشته باشم، یکی دو نفر از بچه توی توالت مدرسه زده بودندش!
روز اعدام نیکخواه، از عوامل رژیم شاه، آقای نیکخواه ما هم نیامده بود. همه فکر می کردیم این دو با هم چه ارتباطی دارند؟ بعدا معلوم شد هیچی!
17 شهریور که شد، هم کلاس من خواهرش شهید شد. اسمش محبوبه دانش بود. با برادرش دوست نزدیک بودم. انقلاب شاید ما رو به هم نزدیک تر کرده بود ولی بعد از پیروزی انقلاب، خط کشی ها چیزی از دوستی باقی نگذاشت. من در یک رپرتاژ که عکس های انقلاب را در سالن مدرسه به نمایش می گذاشت، رفته بودم و بالای سالن، پرچم مجاهدین رو نصب کرده بودم و دور تا دورش عکس شهدای مجاهد رو ... دوست سابقم به سرعت رفت و با آقای نیکخواه برگشت. دستور داد سریع همه رو جمع کنم. همان موقع ها بود که هم من و هم مدرسه فهمیدیم که در راهنمایی نیکان جایی ندارم.
شایعات در مورد حجتیه ای بودن فلان معلم و بهمان معلم رو زیاد می شنیدیم. حتی آقای عنصری را هم می گفتند حجتیه ای است. آنزمان بی تفاوتی در مورد انقلاب را به همین نسبت می دادیم. بعد هم که بعضی از آنها به تلویزیون رفتند هم نشانه دیگری بود. خیلی از اعضای انجمن به صدا و سیما رفته بودند.

من و معلم هایم

همانطور که گفتم، به دلایلی کمتر علاقمند به ارتباط با هم کلاسی هایم بودم. در آن سن و سال حس پیدا کردن امنیت و کسی که جدی باشد احتمالا مرا به سمت جلب توجه معلم ها سوق داده بود. رابطه بسیار خوبی با معلم علومم داشتم. آقای عنصری. بسیار متین و جذاب بود. عموم معلم ها جوان بودند. عنصری برایم ... نمی دانم چی بود ... بعد از انقلاب به تلویزیون رفت. برنامه جمعه شب های گزارش هفتگی را اجرا می کرد. فکر کنم چندی مدیر یکی از گروه ها هم شد. دهه 70 من که وارد کارهای تلویزیونی شده بودم برای یک برنامه از صدایش استفاده کردم. نمی دانم یادش آمد یا نه؟ من البته خودم پیش قدم شدم و گفتم ...
آقای قنبری، معلم فارسی بود. راستش من اساسا بچه درس خوانی نبودم. یعنی واقعا از درس بدم می آمد، در دوره دبستان که همه نمره بالا می گیرند، من، آنهم در مدرسه نیکان همیشه باید با ولی به مدرسه می آمدم. یادم است یک روز، آقای قنبری که حسابی از دستم کلافه شده بود، مرا برد در یک اتاق کوچک که فکر کنم اتاق تکثیر بود، میز بلندی آنجا بود، با عصبانیت مرا بالای میز گذاشت و گفت آقای ... (خیلی ما را با احترام صدا می کردند) این چه وضعی است! پدر و مادرم را خواستند.
با نیرزاده هم از همان اول مشکل داشتم ظاهرا. حرکات نمایش هایش را لوس می دیدم. خودش به مادرم گفته بود. خواسته بود مرا تشویق کنند. یک ماشین ژیان پلاستیکی قرمز به من داد. بعنوان جایزه.
آقای موید هم بود، یادم نیست کی؟ نیکخواه (بزرگ) ناظم بود، یا شاید معلم ریاضی، امیدوارم اشتباه نکنم. دوایی که خانواده مشهوری هستند و برادرهایش هم این ور و آنور بعد از انقلاب پست هایی داشتند، معاون یا ناظم بود. بسیار اخمو و ترسناک بود. در خاطراتم خیلی گنده و غول پیکر ثبت شده.
دیگه کی بود، آقای دولتی. معلم انگلیسی. ما البته انگلیسی نداشتیم مال بچه های راهنمایی بود. ولی می شناختیمش. هیپنوتیزم می کرد، آها فکر کنم یکی از پسرهایش هم کلاس من بود. می گفتند هند بوده، انگلیسی را آنجا یاد گرفته و هیپنوتیزم را هم. یک بار هم در یک مراسم شعبده بازی کرد و آخرش آقای حیادار معلم تئاتر را که مرد بسیار دوست داشتنی بود هیپنوتیزم کرد. سالن پر از آدم بود. حیادار را خواب کرد. اول بردش مشهد و سراغ یکی از معلم ها را که سفر رفته بود، گرفت. در بین جمعیت هم نمی دانم سوالاتی کرد تا ثابت کند واقعا حیادار خواب است. بعد هم به او تلقین کرد که هوا گرم است و باید لباس هایش را درآورد. طفلک آقای حیادار، به زیرپوشش رسیده بود که با صدای خنده جمعیت به حال عادی بازگشت. نمی دانم فیلممان کرده بودند یا نه. ولی به نظرم از آن به بعد آقای حيادار به شدت خجالتی شده بود.
معلم خطمان آقای تنها بود. استاد بزرگی است الان، ازش می ترسیدم، خطم بد بود، هر بار با او کلاس داشتیم دلم درد می گرفت و از رفتن به مدرسه یا کلاس خودداری می کردم.
یادم نیست آیا جلایی معلم ما بود یا نه، فکر نکم. زیاد به خاطرم نمی آد.
آها، آقای ... اه، اسمش یادم نیست، جیم داشت تو اسمش، نمی دانم معلم بود یا چیز دیگری. مهربان به نظر می آمد ولی یک جورهایی موذی هم بود. بعدها که از مدرسه رفته بودم، مرا یکبار سوار ماشینش کرد و رساند، اصرار کرد که ارتباطم را با مدرسه قطع نکنم و سر بزنم به مدرسه. مشکوک بود آنزمان ... من هم از او بدتر درگیر ماجراهای دهه 60 و خط کشی های سیاسی ...
آقای صدر زاده معلم قرآن بود. قرآن نقش مهمی داشت در مدرسه. قرائت هم باید یاد می گرفتیم. مسابقات بزرگی هم داشتیم به اسم "بسوی قرآن"، بچه های قرآن خون معروفی بودند. ساعتچی فکر کنم یکی از آنها بود که همیشه اول می شد. چند سال از من بزرگتر بود. صدرزاده هم سر از رادیو و بعد ها شاید رادیو قرآن در آورد. فکر کنم حادثه خیلی بدی برایش پیش آمد. این حافظه من اعصاب خورد کن شده است. (ببخشید)
معلم نقاشی مرد جوانی بود به نام آقای صالحی. یک کم چاق بود شاید. خانه اش نزدیک مدرسه بود. توی یک باغ بزرگ. هنرمند بود، از جنس معلم های دیگه نبود. فکر نکم خودی تلقی می شد.
آقای بهشتی مدیر مدرسه، برادری هم داشت که فکر کنم کمی از نظر فیزیکی مشکل داشت، شاید زبانش هم می گرفت. در مدرسه کارهایی می کرد. فکر کنم پلی کپی می کرد و از اینجور کارها. زیاد می دیدمش. خانه شان اگر اشتباه نکم چسبیده بود به مدرسه. تصویر آقای بهشتی هم برای من مثل "دامبلدور" در داستان هری پاتر است. قدش بلند بود (یا به نسبت قد آنزمان من، اینجوری فکر می کردم) ریش جوگندمی داشت و حضورش آزار دهنده نبود. با طمئنینه خاصی قدم می زد. زیاد نمی دیدیمش و سر و کارمان با او نمی افتاد.

از در اصلی مدرسه که وارد می شدی، فضای بزرگی را باید طی می کردی تا وارد ساختمان شوی. بالای این فضا کلاس ها بودند. روبرو در یک اتاق شیشه ای بزرگ ناظم و معلم ها می نشستند و همه چیز را زیر نظر داشتند. بلندگو که صدایت می کرد لرزه بر اندام می افتاد که چه غلطی کرده ای ... یک سری اتاق هم بود که فکر نکنم هیچ وقت دیده باشم. فقط معلم ها می رفتند و برای من حالتی سحرآمیز داشت. همیشه کنجکاو بودم که بدانم آنجا چه خبر است و چه می کنند.

تعهد یا تخصص

نیکان نخبه پرور بود و دنبال نخبه ها می گشت. در اواخر دهه 40 و اوایل 50 اغلب خانواده های سیاسی، مذهبی که ارتباطات ارگانیک با هم داشتند، بچه هایشان را نیکان می گذاشتند. ملی مذهبی ها و نهضت آزادی ها، بسیاریشان هم کلاس هایمان بودند، بچه های روحانیون به قول معروف مترقی آنزمان هم همینطور. نوید بازرگان، یاسر هاشمی، خوئینی ها، مطهری شاید، حداد عادل، گلزاده غفوری، کلی از خانواده مجاهدین خلق، همه بودند ...
درست است که هوش و درس خوان بودن هم عنصر مهمی بود، ولی با آنچه بنیانگذار نیکان در سر داشت، مهمترین هدف تربیت آدم هایی بود که علم و دین را با هم داشته باشند. متعهد متخصص. او در وصیت نامه فرهنگی اش به صراحت نوشته است:

آرى دشمن فهمید از کجا شروع کند و ما در خواب بودیم عده‏اى از مردم فرزندانشان را در مدارس آن‏ها گذاشتند و بعد به خارج فرستادند در نتیجه دین و آیین را از دست دادند و وقتى برگشتند به‏خاطر داشتن مدارک علمى مقاماتِ حساس و پُست‏هاى مهم را به‏دست گرفتند و آن‏چه را نباید مى‏کردند کردند. آرى وقتى دشمن به وسیله‏‌ى تأسیس مدرسه فرزندان ما را بى‏اعتقاد و مادى بار مى‏آورد ما هم باید به ‏وسیله‏ى تأسیس مدرسه از کودکان و جوانان خودمان مردانى دانشمند و باایمان تربیت کنیم.

باید آدم بسیار باهوشی باشد که سال ها قبل از رسیدن قدرت به دست مذهبی ها، فکر تربیت آدم برای پست های حساس را داشته باشد. من البته یادم نمی آید هیچوقت او را دیده باشم، مطمئن هم نیستم اصلا اسمش را شنیده بودم یا نه. علامه برایم آشناست البته ...

- برای مطالعه بیشتر در مورد علامه کرباسچیان اینجا را کلیک کنید.

مذهب، فحش و تلویزیون

اول تصور می کردم نوشتن از خاطرات آسان تر از این حرف ها باشد، اما راستش خیلی سخت است. واقعا چیز زیادی به خاطرم نمی آید. به همین دلیل است که سعی می کنم نکات مهم را بنویسم و زیاد به خاطرات فکر نکنم.

آنزمان ما هر روز از 7.5 یا 8 باید مدرسه می بودیم و 4 بعد از ظهر تعطیل می شدیم. چند تا زنگ تفریح مختصر و زنگ تفریح مفصل ظهر برای نهار و نماز. الان یادم اومد که صبحانه هم بود. فکر کنم اون زمان بود که برنامه "تغزیه رایگان" را راه اندازی کرده بودند.

نیکان مدرسه به قول امروز غیر انتفاعی بود و اگر اشتباه نکنم سال های 50، حدود 15000 تومان در سال باید می دادیم. یکی دو تا از بچه ها بودند که وضع مالی شان آنقدر ها خوب نبود و شنیده بودم از آنها پول نمی گیرند. بقیه، شاید علاوه بر آن، بعنوان کمک اضافه هم میدادند، نمی دانم.

به هر حال امکاناتمان تقریبا محشر بود. کلاس های بزرگ، تعداد کم دانش آموز، حياط بزرگ بازی، شامل زمین فوتبال و بسکتبال و والیبال. حیاط بازی برای بچه های کوچکتر، استخر بزرگ برای کلاس های تابستانی. کتابخانه (شاید کتابخانه به اندازه لازم حجیم نبود، خوب یادم نیست)، سالن بزرگ برای برنامه ها، که کم هم نبودند. آپارات نمایش فيلم 16 میلیمتری، سن تئاتر اساسی با اتاق گریم و تجهیزات و انبار مفصلی از لباس و وسایل صحنه. و حتی یک معلم تئاتر. معلم نقاشی هم داشتیم. چیزی که اصلا جایی نداشت موسیقی بود. هیچ به خاطر ندارم موسیقی در این همه برنامه های مختلف غیر درسی جایی داشته باشد. عوضش نماز می خواندیم، معمولا جماعت. فکر کنم دم دم های انقلاب بود که ولایتی یکی دوبار آمد مدرسه و در همان سالن، یک تشت آب آوردند و وضو یاد می داد. نماز بی وضو را از همان دوران تجربه کردم. مجبورمان می کردند و آدم تنبلی اش می آمد وضو بگیرد. می گفتم از صبح وضو دارم! ریا کاری از همان زمان آموزش داده می شد. شاید اگر کسی رفتارها و نحوه آموزش نیکان را بررسی می کرد، می توانست پیش بینی کند که پروژه انقلاب اسلامی برای کشور چه شکلی خواهد بود.

نیکان به نوعی "استرلیزه" بود، یعنی نه از خشونت فیزیکی خبری بود، و نه خشونت لفظی. بی راه نگفته باشم، فحش هایی چون "ان"، "پدرسگ" یا حتی شاید "خفه شو"، به سرعت گزارش می شد و فرد خاطی مواخذه می شد. شاید اگر غلظت این فحش ها بیشتر بود، ممکن بود چند روزی از آمدن به مدرسه محروم شوی و در سیستم امتیازگیری ات، خلل عمده ای وارد شود.

ما به دلیل مذهبی بودن و مخالفت مادر (بیشتر خانواده مادر این نظر را داشتند) اصولا تا روز آمدن خمینی به ایران، تلویزیون نداشتیم.
يادم می آید که گهگاه در منزل بستگان فوتبال می دیدیم. چقدر لذت بخش بود. از همه جالب تر سریال "مرد نامرئی" بود. بهترین خاطراتم از آن دوران آمیخته به تصاویر این سریال است ... می گفتم که خود ما تلویزیون نداشتیم و برای همین کمتر حساسیت نیکان را در مورد این جعبه جادویی حس می کردم. بعدا در جلساتی که برای والدین می گذاشتند، و مادرم برایم می گفت، فهمیدم که به شدت مخالف حضور تلویزیون در خانه ها بودند و با آن مبارزه می کردند. به حدی که به عنوان یک خبر مهم یک بار شنیدیم، فلان خانواده تلویزیونشان را از طبقه بالا به پایین انداخته و از شرش خلاص شده اند. نمی دانم چرا باید پرتش می کردند، شاید می خواستند عمق نفرتشان را از آن نشان دهند و داشتنش را بسیار شیطانی جلوه دهند.
فکر می کنم یک بار فیلم کوتاهی را برایشان نشان داده بودند که نمی دانم کی ساخته، ولی فیلم معروفی است و در آن بچه های ده با آمدن تلویزون و تماشای فیلم های وسترن به آدم ربایی دست می زدند و در نهایت با یک تراژدی فیلم تمام می شد.
این را برای ما نشان نمی دادند!! حالا بعدا از نحوه ارتباط و کنترل ارتباطات خانواده توسط نیکان خواهم نوشت.
به هر حال برادران مادرم هم که بزرگ شده علوی، برادر بزرگ نیکان بودند، در مخالفت مادرم با تلویزیون نقش داشتند. سال ها بعد، اوایل انقلاب که تلویزیون به خانه ما راه پیدا کرد، مادرم با تایید دایی هایم، اجازه تماشای پلنگ صورتی را می داد. به او گفته بودند، "اشکالی ندارد"!!

Monday, October 10, 2005

از زبان ديگران: مدارس مذهبى ايران چگونه و چرا به وجود آمدند؟

خوشبختانه يکي دو روز از شروع اين وبلاگ نمي گذرد که از آسمان و زمين اطلاعات مي رسد. فعلا اين گزارش گونه شرق را که 12 مهر منتشر شده و حدر لينک داده بخوانيد.

مدارس مذهبى ايران چگونه و چرا به وجود آمدند؟
نسرين تخيرى _ سام فرزانه

حاج خانم گشته بود دنبال يك عكاس زن. از نارمك تا خيابان نيرو هوايى سابق را گز كرده بود و بعد كه در ميدان بروجردى در خيابان شكوفه عكاس زن پيدا كرده بود، از او پرسيده بود كه آيا چاپچى عكس دخترش مرد است. خيالش كه راحت شد، دختر را نشاند روبه روى دوربين. دختر به كلاس اول راهنمايى مى رفت و مدرسه علوى دختران خواسته بود كه عكس محجبه اى براى ثبت نام بياورند. تهران سال ۱۳۵۴حاج خانم همه اين زحمت ها را به خود داده بود تا دخترى درس خوانده داشته باشد، اما مشابه خود.گفت وگو با دانش آموزان مدرسه هاى اسلامى نشان مى دهد كه در اين مدرسه ها همان مرام و مسلك خانواده هاى مذهبى جريان داشت. به قول محمد قائد، مدير و سردبير يك مجله آموزشى، «اين مدارس نياز يك خرده فرهنگ اين جامعه را پاسخ مى دادند. همان طور كه مدارسى چون هدف، البرز و خوارزمى براى خرده فرهنگ ديگرى از اين جامعه پديد آمده بود.» براى اين كه بفهميم در مدرسه هاى اسلامى چه مى گذشت و مى گذرد فرقى ندارد كه پاى خاطرات فارغ التحصيلان سال ۱۳۴۰ اين مدرسه ها بنشينيم يا با فارغ التحصيلان سال ۱۳۸۰ صحبت بكنيم. همه حرف ها مشترك است.
شكست انحصار فكل كراواتى ها
سال ها بود كه مدرسه هاى جديد به ايران آمده بودند. اگر مذهبى ها مى خواستند از قافله عقب نمانند و در كارهاى علمى و اجرايى كشور نيز دستى داشته باشند، لازم بود علوم جديد را ياد بگيرند و به دانشگاه بروند. حالا ديگر سواد مكتبى جوابگوى نيازهايشان نبود. چند دهه از بلايى كه مكتب خانه دارها بر سر ميرزاحسن رشديه در تبريز و تهران و مشهد به خاطر تاسيس مدرسه مدرن آورده بود ند گذشته بود و خودشان نيز نياز به اين نوع از آموزش را احساس كرده بودند. بنابراين مدارسى با سيستم آموزشى مدرن با ساختارى مذهبى به نام مدارس غيردولتى اسلامى تاسيس شد. مدارسى مثل مدرسه علوى اسلامى، رفاه، نيكان، كمال، مفيد و روشنگران. خانواده هاى مذهبى و به خصوص بازارى، نمى خواستند فرزندانشان را در هر مدرسه اى و با هر همكلاسى دمخور كنند. بنابراين سه سال پس از تاسيس مدارس خصوصى زمانى كه اولين مدرسه اسلامى باز شد، آنها فرزندانشان را به مدارس خصوصى اسلامى فرستادند. مدرسه علوى، ميدان بهارستان، ۱۳۳۵قائد مى گويد قشر مذهبى ناگزير بود كه فرزندانش را به جايى بفرستد كه با خانه تفاوت فرهنگى ندارد. او مى گويد: «اصولاً خانواده ها دوست دارند فرزندانشان را به مدرسه اى بفرستند كه برايشان دردسرهاى فرهنگى ايجاد نكند. يعنى آدم مذهبى دوست ندارد كه فرزندش به اعتقادات او بى محلى كند و برعكس.»آنچه كه قائد بيان مى كند دليل بسيارى از خانواده هاى مذهبى ايران براى فرستادن فرزندانشان به مدارس مذهبى بود. اما دليل اين را كه چرا مذهبى ها مى خواستند به مدرسه بروند و چرا درس خواندن برايشان مهم بود شايد بتوان در اين گفته سيدمجيد تفرشى جست وجو كرد كه فارغ التحصيل مدرسه علوى و پژوهشگر تاريخ در كتابخانه ملى بريتانيا است. او مى گويد: «قصد موسسان مدرسه اين بود كه قشرى تحصيلكرده به جامعه تحويل دهند. تصور عمومى مردم اين بود كه قشر فكل كراواتى سوادشان از قشر مذهبى بالاتر است. اگر مريض مى شدند دكترشان فكل كراواتى بود. معمار و مهندسشان هم همين طور. مردم پذيرفته بودند كه نسل مذهبى فرهيخته نيست. اما مدرسه هاى علوى، نيكان و كمال اين سد را شكستند و به اين باور پايان دادند.»يكى از دانش آموزان مدرسه نيكان (كه به علوى شميران شهرت دارد) به ياد مى آورد كه در سال هاى پايانى دهه ۴۰ مدرسه به آنها جزوه بهداشتى دكتر ولايتى را مى داد. انحصار فكل كراواتى ها شكسته بود.
شرط ورود و بقا؛ نداشتن جعبه شيطان
قرار بود كه اين مدرسه ها براى فرزندان طبقه متوسط به بالاى مذهبى باشد. براى فرزندان خانواده هايى كه اگر چنين مدارسى نبودند، شايد هيچ گاه مدرسه نمى رفتند. پس براى ورود به اين مدرسه ها دانش آموزان گزينش مى شدند. به دو دليل: يكى براى اينكه بدانند، دانش آموز درس خوان است و ديگر اينكه مطمئن شوند از خانواده اى مذهبى آمده است. براى ورود به دبيرستان كمال، دكتر يدالله سحابى با دانش آموزان مصاحبه شفاهى مى كرده است. تست هوش مى گرفتند و اگر دانش آموز از اين دو خوان مى گذشت، در صورتى كه سال اول در درس هايش موفق نمى شد، مجبور به ترك مدرسه مى شد. هم به دليل سيستم مذهبى حاكم بر مدرسه، هم به دليل سنگينى درس ها و هم به دليل نظم شديد حاكم بر آن مدرسه. تهران، نارمك ۱۳۳۸يكى از دانش آموزان كمال به ياد دارد كه تنها تاخير پنج دقيقه اى او باعث شده بود كه آن روز از حضور در مدرسه باز بماند. برادر اين فارغ التحصيل كمال كه در سال ۱۳۴۴ وارد اين مدرسه شده بود علاوه بر تمامى شرايط پيشين، معدل بالا و معرف موجهى نيز بايد مى داشت تا در مدرسه پذيرفته شود. در مدارس علوى و رفاه نيز همين شرايط حاكم بود. به علاوه آنكه مسئولان مدرسه با خانواده ها نيز گفت وگو مى كردند و از نداشتن جعبه شيطان يا همان تلويزيون در خانه ها مطمئن مى شدند.دخترى كه در سال ۱۳۵۴ از نارمك تا آن سوى خيابان پيروزى به دنبال يافتن عكاسى زن به همراه مادرش رفته بود، خاطره جالبى از مصاحبه گزينش خود در سال ۱۳۴۸ به دبستان رفاه دارد: «از كودكستان اسلامى اماميه، به مدرسه رفاه رفته بودم. معرفى مذهبى و مطمئن ما را به آنجا معرفى كرده بود. با وجود اين پس از گرفتن تست هوش، مصاحبه اى حضورى با پدر و مادرم انجام دادند و بعد مرا به اتاقى خواندند و از من پرسيدند كه آيا در خانه ما همه نماز مى خوانند يا نه. در خانه تلويزيون داريم يا نه. اهل موسيقى هستيم يا نه. در خانواده فرد بى حجابى داريم يا نه. چند نفر در خانواده هستيم و اينكه آيا جلوى برادرانم دامن مى پوشم. برادرانم چه مجله اى مى خوانند. بعد از اين كه از اين امتحان موفق بيرون آمدم در مدرسه رفاه پذيرفته شدم و تلويزيون در روز ۲۲ بهمن سال ۱۳۵۷ به خانه ما آمد.» خيابان ايران، ۱۳۴۸پذيرش دانش آموز به تنهايى كافى نبود. تفرشى به ياد دارد كه كودك مذهبى و باهوشى به خاطر آنكه مادرش چادر سر نمى كرد از ورود به مدرسه علوى بازماند. دانش آموزى از مدرسه كمال نيز به خاطر آنچه معلم مدرسه «قماربازى» مادرش مى خواند، در امتحانى با وجود پاسخ هاى درستى كه نوشته بود، نمره زير ده گرفت و راز اين تجديدى را سال ها بعد در مواجهه با معلم خود در خيابان متوجه شد. در مدرسه علوى و نيكان نيز مذهبى بودن خانواده و نداشتن تلويزيون از اصول پذيرش بود. مجيد باقرنژاد، پزشك عمومى، از دانش آموزان مدرسه نيكان كه از سال اول دبستان در اين مدرسه بوده است، به ياد دارد كه داشتن راديو در خانواده عامل اخراج شدن محصل نبوده است. اما تلويزيون چرا. اگر هم تلويزيونى در خانه بود حتماً به صورت مخفى بوده است. دور از چشم فرزندان. يا مانند خانه تفرشى تلويزيون تنها در زمان هايى كه مسابقه فوتبال داشته روشن مى شده است.مهدى يزدانى خرم، منتقد ادبى، ديپلمه مدرسه فرهنگ در نزديكى سيد خندان است. فرهنگ زير نظر آقاى دكتر حدادعادل فارغ التحصيل مدرسه علوى اداره مى شود. يزدانى به خاطر دارد كه در بدو ورود به مدرسه مصاحبه اى نيم ساعته داشته كه از او درباره صدر اسلام، جنگ هاى صليبى و داشتن دستگاه ويدئو در خانه سئوال پرسيده شده است. خانواده او آن زمان در خانه دستگاه پخش ويدئو داشتند. او راستش را گفته و درباره فيلم هايى كه در خانه داشتند نيز صحبت كرده است. اما از آنجا كه مسئولان مدرسه به خانواده او اعتماد داشتند، او را پذيرفتند. پل سيدخندان ۱۳۷۲منع دانش آموزان از تماشاى تلويزيون و شنيدن موسيقى سهم بسيارى در كتاب خوان شدن آنها داشت. به گونه اى كه يزدانى خرم مى گويد كتاب هايى را كه همسالانش در دوران جوانى خوانده اند او در سال اول دبيرستان خوانده بود. دانش آموختگان اين مدرسه ها از اين اتفاق راضى هستند. تكليف مجله ها هم كه در سال هاى پيش از انقلاب روشن بود: عامل فساد. شايد كيهان بچه ها آزاد بود. اما «دختران و پسران» و «جوانان» تابوى خانواده هاى دانش آموزان اين مدارس و اولياى مدرسه بودند. اگر در كيف كسى چنين مجله هايى پيدا مى شد، حداقل اتفاقى كه برايش مى افتاد توبيخ بود. لباس فرم در مدرسه هاى رفاه دخترانه، علوى و مدرسه روشنگران اجبارى بود. پسرها هرچند لباس فرم نداشتند اما پوشيدن شلوار جين و لباس هاى آستين كوتاه برايشان ممنوع بود. موى سر هم بايد با ماشين تراشيده مى شد. دختران تا رسيدن به مدرسه چادر به سر مى كردند. اما در بدو ورود به مدرسه مى توانستند چادر را از سر بردارند. معلمان دختران همه زن بودند و معلمان پسران همگى مرد. پسران بايد سراغ ورزش مى رفتند اما نه فوتبال: «مربيان مدرسه مى گفتند كه فوتبال خشن است.»
از شش تا شش
از همان سال اول دبستان، بنا براين بوده كه دانش آموزان اين مدرسه ها بيشترين ساعات را در مدرسه بگذرانند. بنابراين تكليف خانه كم داشتند و رسم بوده كه بيشتر تكاليف را در همان مدرسه انجام دهند و با معلمان حاضر در مدرسه رفع اشكال كنند. مراسم صبحگاهى با خواندن قرآن آغاز مى شد و بعد از آن نرمش صبحگاهى بود كه همه سر صف انجام مى دادند.كلاس هاى كاردستى براى پسران و دختران در اين مدرسه ها رواج داشت. همچنين كلاس هاى ورزشى، فوق برنامه هاى مذهبى و انجام تكاليف درسى از برنامه هاى رايج در ساعت هاى بعد از ظهر بود.آموختن زبان عربى هم يكى از دروسى بوده كه از پنجم دبستان در اين مدرسه ها مورد توجه قرار مى گرفت. دانش آموزان مدرسه علوى و نيكان به ياد دارند كه مرحوم روزبه، از موسسان مدرسه علوى، معلم و مولف كتاب «عربى آسان» آنها بوده است. او به دانش آموزان، فيزيك هم درس مى داد.علاوه بر آقاى روزبه، دانش آموزان اين مدرسه ها نام هاى ديگرى را هم به ياد دارند. يكى از آنها آقاى نيرزاده است. او معلم مدرسه هاى علوى، نيكان و رفاه بود كه كلاس اول را براى دانش آموزان شيرين و دوست داشتنى مى كرد. باقرنژاد درباره شيوه تدريس او مى گويد: «آقاى نيرزاده خودش را گريم مى كرد و براى ما نقش كدخداى روستايى ساختگى به نام سربندان را بازى مى كرد. پسرى هم داشت به نام اكبر كه نقش آن را هم خودش بازى مى كرد.» مرحوم نيرزاده كه تا بعد از انقلاب هم زنده بود و درس مى داد، در سال هاى آغازين جمهورى اسلامى ايران با همين روش در تلويزيون هم ظاهر شد و شهرتى ملى يافت.او اصول اوليه درس را به شاگردان مى آموخت و سپس كار آموزش بيشتر را به معلم كلاس واگذار مى كرد. به اين ترتيب مى توانست در طول هفته به هر سه مدرسه سر بزند. براى همين حروف الفبا و اعداد از يك تا صد هميشه با نام آقاى نيرزاده در ذهن دانش آموزانش باقى مانده است. مسابقه هاى حفظ و قرائت قرآن نيز در اين مدارس مرسوم بود. اين مسابقه ها عموماً در ماه رمضان برگزار مى شد و آن طور كه باقرنژاد مى گويد، مسابقات به گونه اى طراحى مى شدند كه همه بچه ها حداقل يك جايزه بگيرند. كتاب مرسوم ترين اين جوايز بود. در ماه هاى رمضان، محرم و صفر در مدرسه هاى اسلامى برنامه هاى ويژه اى برگزار مى شد. در مدرسه كمال در تمام سال نماز ظهر و اعياد و آئين هاى مذهبى با سخنرانى هاى سياسى و مذهبى دكتر سحابى و آيت الله طالقانى همراه بوده است. آمفى تئاتر مدرسه نيكان در روزهاى ماه محرم با پارچه هاى سياه پوشانده مى شد و سخنرانى و برنامه هاى مذهبى در آنجا اجرا مى شد. اين مدارس تعطيلى هاى دانش آموزان را با سفر به شهرهاى دور و نزديك و برگزارى اردوهاى كوتاه و بلندمدت به خود اختصاص مى دادند. از اين گذشته در مدارس اسلامى پدر و مادرها نيز در قالب برنامه هاى اوليا و مربيان آموزش مى ديدند تا سيستم مدرسه را در خانه نيز براى دانش آموزان اجرا كنند. به اين ترتيب اوليا كنترل كنندگان دانش آموزان در خانه مى شدند و دانش آموزان نيز ارزش هايى را كه در مدرسه مى آموختند به خانه منتقل مى كردند و كنترل كنندگان پدر و مادرها مى شدند.
ديانت سياسى
دكتر محمد هادى نژاد حسينيان از مديران برجسته وزارت نفت و از دانش آموختگان مدرسه علوى مى گويد كه در اين مدرسه به ظاهر به سياست كارى نداشتند اما: «با آموزش هايى كه در مدرسه علوى به ما مى دادند، بچه ها سياسى بار مى آمدند. به ما اسلام واقعى را ياد مى دادند كه در آن به عنوان وظيفه شرعى با ظلم و جور مخالفت مى شود. همين امر زمينه ساز فعاليت هاى اسلامى و مبارزاتى ما شد.»او مى گويد كه كار سياسى در ظاهر در اين مدرسه ممنوع بوده است زيرا ساواك روى مدرسه هاى اسلامى حساسيت ويژه داشت. تفرشى هم مى گويد كه در مدرسه علوى در ظاهر بحثى از سياست نبود. اما به ياد دارد كه يكى از بستگان هم مدرسه اش كه به گروه مجاهدين پيوسته بود، در بازگشت از زندان به او گفته بود كه توسط يكى از معلمان مدرسه به اين گروه گرايش پيدا كرده بود. سياست پنهان در مدرسه علوى در مدرسه هاى رفاه و كمال علنى تر بود: محصلان سال ۱۳۵۰ شمسى رفاه به ياد دارند روزى كه ساواك به مدرسه آنها ريخت، گروهى از مديران و معلمان آن مدرسه فرارى شدند و تعدادى از دانش آموزان دبيرستانى دستگير شدند و بعد از آن راهنمايى و دبيرستان رفاه منحل شد. مديرى از سوى ساواك بر دبستان رفاه منصوب شد، كه دانش آموزان آن مدرسه هرگز او را به رسميت نشناختند. مدير جديد سرود شاهنشاهى را جايگزين قرائت قرآن در صف صبحگاهى كرد. اما هيچگاه قرار و آرام دانش آموزان را در هنگام پخش سرود به دست نياورد.دانش آموزان مدرسه كمال هم عيد فطرى را به خاطر مى آورند كه آيت الله طالقانى در زمين فوتبال مدرسه مشغول خواندن خطبه بود. مينى بوس هاى ساواك به آنجا ريختند و پنجره هاى مدرسه را شكستند و پس از كتك زدن عده اى، بچه ها را به خانه فرستادند. مشتى كه يكى از ساواكى ها به دهان شهيد رجايى زد و موجب شكستن دندان هايش شد از خاطر بسيارى از آنها نرفته است.دستگيرى سحابى توسط سازمان امنيت يكى ديگر از اين خاطره ها است. يا پاسخ او به نامه هاى تبريك سال نو از زندان قصر با اين مضمون: «عيد ما زمانى است كه از ظلم خبرى نباشد...»كمالى ها معتقدند هرچند فعاليت سياسى تشكيلاتى در مدرسه انجام نمى شد، اما نتيجه تمامى اين اتفاقات ايجاد تفكر و انگيزه سياسى در ميان دانش آموزان بود. يكى از آنها مى گويد: «مجله مكتب اسلام كه از قم به مسجدجامع سمنگان مى آمد و دسته بندى مى شد و آدرس مى خورد مجله اى ممنوع بود. دانش آموزان كمال از توزيع كنندگان اين مجله براى مشتركان بودند.»يكى ديگر از فارغ التحصيلان كمال در سال هاى ۱۳۴۴ تا ۱۳۴۸ سخنرانى هاى سحابى را خيلى خوب به ياد دارد. همچنين كلاس هاى دروس دينى شهيد باهنر را. او مى گويد: «برخى از دانش آموزان تحت تاثير سحابى به حسينيه ارشاد و شريعتى گرايش پيدا مى كردند و برخى ديگر تحت تاثير حجتيه و فعاليت هاى آقاى حلبى در مدرسه به مبارزه با ضدبهايى گرى روى مى آوردند. هرچند نشست هاى آنها در مدرسه انجام نمى شد و برنامه ها به خانه هاى دانش آموزان هم منتقل مى شد.» كمالى ها معتقدند قرار گرفتن تيپ هاى مختلف فكرى مذهبى مانند نهضت آزادى و شهيدان باهنر، رجايى و بهشتى و مذهبيون غيرسياسى در اين مدرسه بسترى را ايجاد كرده بود كه امكان رشد و انتخاب بيشترى را براى دانش آموزان فراهم مى كرد. آنها مدارس علوى و رفاه را فاقد اين ويژگى مى دانند. مدارس روشنگران و علوى دختران نه تنها سياسى نبودند، بلكه مديريت اين مدارس در سال ۱۳۵۷ اجازه پيوستن دانش آموزان به تظاهرات را نمى دادند و مانع فعاليت هاى سياسى دانش آموزان در مدرسه مى شدند. شايد به همين دليل باشد كه دكتر نژادحسينيان مى گويد كه هم مدرسه اى هايش اعتقادات سياسى دارند اما كمتر در دسته و گروهى جا داده مى شوند: «ما بيشتر عمل گرا و به فكر ساختن هستيم.»
توارث
دانش آموخته كمال مى گويد: «كمال ناموفق ندارد.»
دانش آموخته نيكان مى گويد: «همه ما در كارمان موفقيم.»
دانش آموخته رفاه مى گويد: «براى آنچه مى خواهيم نهايت تلاشمان را مى كنيم.»
دانش آموخته علوى مى گويد: «ارزش هاى كنونى زندگى ام را با آنكه در آن خط فكرى زندگى نمى كنم وامدار مدرسه هستم.»
همين دلايل كافى است كه نژادحسينيان فرزندش را به مدرسه نيكان بفرستد، باقرنژاد براى فرزند خردسالش چنين برنامه اى دارد و تفرشى زياد مطمئن نيست كه اگر ساكن ايران بود فرزندش را به اين مدارس نمى فرستاد.
به قول محمد قائد، مدير و سردبير يك مجله آموزشى، هدف از تاسيس اين مدارس شايد تا حدودى برآورده شده است. خرده فرهنگ قشر متوسط مذهبى و سنتى به هر حال جايگاه مناسبى را براى تربيت فرزندانش يافته است. تهران دوم مهر ۱۳۸۴

Sunday, October 09, 2005

قديمي ترين خاطره - اول مهر - خارجی - حياط مدرسه نیکان

اين اولین خاطره من است از مدرسه. روز اول. هر بار این خاطره یادم می آد، از اینکه هرگز از مدرسه خوشم نيومده، تعجب نمي کنم.
يادم نيست چه زماني از روز بود. زنگ تفريح اول، دوم، سوم ... يا هر چي بود، حياط مدرسه پر بود از ميني بوس ها يا سرويس مدرسه. چند تا نيمکت هم بود که بر روي يکي از اون ها نشسته بودم. روبرو ام حياط بو. بعد سيم هاي توري که حياط رو از بخش ديگري جدا مي کرد. در اون طرف سيم فضايي بود براي بازي. با چند تکه بزرگ سيماني که مي شد در اون قايم موشک بازي کرد. خوشبختانه عکسي از اين قسمت رو در وبلاگ يزدان نگار ديدم. بدون اجازه عکس رو مي ذارم اينجا، اميدوارم ناراحت نشه.
نمي دونم به چي فکر مي کردم، هر چي بود تنها بودم و قاعدتا مشغول هضم اين فضاي عجيب. اينهمه بچه و سر و صدا و معلم، بايد من رو ترسونده باشه. در نگاه هام به اين ور و انور برآوردم رو از فاصله ام با ميني بوس ها از دست داده بودم. به نظر مي اومد که فاصله کمي با اونها دارم. حتما براتون پيش اومده که بدون نگاه کردن به پشتتون، يه چيز هايي ببينين و يه تصوري از فاصله تون با اونها بکنين. من فکر مي کردم که چند سانتيمتر با ميني بوس پشت سري ام فاصله ندارم. و به اين ترتيب بود که اون اتفاق افتاد.
حتما حوصله ام سر رفته بود، يا خسته شده بودم. تصميم گرفتم به ميني بوس تکيه بدم. پشتم رو مي برم عقب. عقب تر، ... عقب تر، پس چرا نمي رسم، باز هم عقب تر ...
و ... آره از پشت با کله خوردم زمين ... يادم نيست، فکر نکم سرم شکست، اما خيلي درد داشتم و بدتر احساس بدي داشت، به نظرم زود بلند شدم تا کسي منو نبينه ... خجالت هم مي کشيدم ... روز بدی بود! شروع بدتری ...

مقدمه

من در سال 1347 به دنيا اومدم. پدرم ليسانسيه بود و مادرم خانه دار. از هر دو طرف سابقه فعاليت هاي سياسي وجود داشت. دکتر شريعتي نقش مهمي در خانواده داشت. خانواده مادري تحت تاثير او و بعدها مجاهدين، بيشتر سیاسي بودند. از نظر مذهبي پدرم به نسبت باز بود ولي معتقد. هميشه فکر مي کردم مادرم بيشتر و جدي تر مذهبي است، ولي الان بعد از سی و اندي سال، مي بينم پدرم اگر چه سخت گير و متحجر نبود، اما از هيچ کدام از سنگرهاي مذهبي اش عقب نشيني نکرده است.
من 6 ساله ونيمه بودم که به توصيه شوهر خاله ام مدرسه نيکان براي تحصيلاتم در نظر گرفته مي شود. به همين دليل از تهرانپارس به قلهک نقل مکان مي کنيم تا به مدرسه نزديک باشم. مي بينيد که چقدر از همان ابتدا نيکان خودش را به ما تحميل کرده است.
بچه تنهايي بوده ام (ظاهرا) و توقعات بالا از سوي والدين (ظاهرا پدر) مرا بيش از پيش از هم سن و سال هايم دور کرده است.
ازآن دوران تقريبا خاطره اي ندارم و اگر هم چيزي در ذهنم فلاش مي زند، قاعدتا بخاطر عکس هاي باقيمانده است.
براي ورود به نيکان بايد تست مي داديم. يادم نیست چی بود. شاید از مادرم پرسیدم و به اینجا اضافه کردم. ولی یک ماکت یادم می آد، که در یک جعبه شیشه ای قرار داشت، شاید یک دهکده بود یا مزرعه، واقعا تصاویر مبهمی از یک خروس در ذهنم هست. نمی دونم آيا نیرزاده هم بود یا نه ولی تصویر او هم تو ذهنم هست. به هر حال نمی دونم از آزمون سربلند اومدم بیرون یا نه؟ و آيا با پارتی بازی در مدرسه پذیرفته شدم؟ دایی هام در علوی درس خوانده بودند و آقاي بهشتی مدير دبستان نيکان آنها را مي شناخت.
خلاصه قبل از 7 سالگی در مدرسه نیکان ثبت نام کردم. بعد ها، حتی تا امروز، مادرم همیشه خودش را بخاطر این کار سرزنش می کند. شايد بيشتر به خاطر زودتر رفتن به مدرسه، چون فکر مي کند عدم موفقیت تحصيلي من، ناشی از آن بوده است.
در سال 1353، البته چنین فکر نمی کرد. اینگونه بود که من در روز اول مهر 53 باید به مدرسه می رفتم.

اشخاص
نيرزاده: معلم معروف فارسي کلاس اول دبستان. قاعدتا بچه هايي که سال هاي اول انقلاب يادشان باشد، مردي را بخاطر دارند که با لباس روستايي در تلویزيون ظاهر مي شد و فارسي درس مي داد. سبک خاصش در تدريس او را بسيار متفاوت و برجسته کرده بود. قطعات نمايشي اجرا مي کرد و همزمان در دو نقش بازي ميکرد. اوستا و شاگرد شاید هم مرشد و بچه مرشد.
بهشتي: مدير مدرسه نيکان. ارتباطي با آيت الله بهشتي نداشت. فکر مي کنم چند سال پيش از دنیا رفته باشد.

Friday, October 07, 2005

نيکان و من

سعي مي کنم هر چي از مدرسه نيکان به يادم مي آد بنويسم. خيلي سخت خواهد بود، چون بسياري از خاطرات پاک شده اند ولي فکر کنم موفق شم در نهايت حداقل شمايي از آنچه گذرانده ايم را ترسيم کنم.
خوشحال میشم اگر بچه هايي که نيکان بودن و چيزي يادشون مي آد کمک کنن و مطلب رو اصلاح کنند يا تکميل.
خيلي از اسامي يادم نمي آد، حتي از معلم ها ولي سعيمو مي کنم ...