Sunday, November 20, 2005

تئاتر

راستش همانطور که گفته بودم، از نظر نمايشی مدرسه خيلی غنی بود، هم امکانات زياد بود و هم معلم تئاتر داشتيم (آقای حيادار) ... اولين بار که يک نمايش جدی ديدم ماجرای جالبی پيدا کرد ...
نپرسين که اسم نمايش چی بود و از روی چه داستانی تهيه شده بود، فقط يادم هست که يک بز (يا آهو يا بره!!) توش بود و يه بلايی سرش می اومد ... شايد هم بزک زنگوله پا بود ... خلاصه من خيلی تحت تاثير قرار گرفته بودم، فکر کنم دوم يا سوم دبستان بودم ...
راستش رو بخواين الان که فکر می کنم می بينم شايد قصد اصلی ام (ناخواسته) جلب توجه بوده، به هرحال هر چه بود من از مرگ شخصيت اصلی و مظلوم قصه چنان گريه ای کردم که توجه همه تو سالن جلب شد ... برای اينکه منو آروم کنن، بردنم پشت صحنه و از اونجا زير سن که فضای بزرگی بود و بازيگران گريم می کردن ... می خواستن به من نشون بدن که اينها فقط نمايش است و بلايی سر کسی نيومده ... ظاهرا بايد نتيجه داده باشه ولی نتيجه مهمترش عشق و علاقه من بود به نمايش و بعد تر تلويزيون و سينما ... پشت صحه هميشه جذابيتشو برام حفظ کرده و جادوی نمايش مبحوتم می کنه ...
سال بعدش تو يه نمايش بازيگر شدم، نمايش پر خرج معروفی بود (که باز هم اسمش يادم نمی آد ولی يادمه از روی يک کتاب داستان تهيه شده بود)، آقای صالحی معلم نقاشی طراحی لباس و گريم رو بر عهده داشت، همه چيز به نظرم خارق العاده می اومد، هنوز هم از اين فاصله دور، جذاب است ... فکر کنم نقش يک درخت رو داشتم، کاری نبايد می کردم ... ولی همين که گريم می شدم و در نمايش بودم برام غرور آفرين بود ...

2 Comments:

At 12:05 AM, Blogger M.M.M said...

This comment has been removed by the author.

 
At 12:06 AM, Blogger M.M.M said...

سلام. اسم اون نمایش "امیرکوچولوی هشتم" بود. هنوز هم یادمه. البته من توی اون نمایش بازی نکردم. ولی اون نمایش رو دیدم... خدا آقای حیادار رو رحمت کنه

 

Post a Comment

<< Home